سال نوتون مبارک.
سال جدید را با دنیایی شاد شاد و شادی را دنیا دنیا برای همه آرزو می کنم.
شادکام و پیروز باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:30 توسط بردیا |

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:58 توسط بردیا |

هوا گرمه بستنی می چسبه نه؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 17:14 توسط بردیا |
احسنت: شخصی تیری به مرغی انداخت ، خطا کرد. رفیقش گفت: احسنت. تیر انداز براشفت که به من ریشخند می کنی؟ گفت : نه می گویم احسنت اما به مرغ. عرق: کسی در تابستان از بغداد می امد، گفتند: ان جا چه می کردی؟ گفت: عرق شوهر چهارم: زنی که سر دو شوهر خورده بود ، شوهر سیمش رو به مرگ بود . برای او گریه می کرد و می گفت:ای خواجه به کجا می روی و مرا به که می سپاری؟ گفت : به شوهر چهارم. قسم دروغ : شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟ گفت : دلالان را. گفتند چرا ؟ گفت : از بهر انکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم ، ایشان قسم دورغ را نیز بدان افزودند
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:7 توسط بردیا |

البته همواره ادم ها عادت به کج اندیشی و انحراف فکری دارند.ولی چیزی جز زنبورنمیتونه باشه.درسته؟
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 23:55 توسط بردیا |
بازرگاني را زني خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامه اي سفید بساخت و كاسه اي نيل به خادم داد كه هرگاه از اين زن حركتي نا شايست پديد ايد، يك انگشت نيل بر جامه او زن تا چون باز ايم ، اگر تو حاضر نباشي، مرا حال معلوم شود. پس از مدتي خواجه به خادم نامه نبشت كه: چيزي نكند كه زهره ننگي باشد بر جامه او ز نيل رنگي باشد خادم بازنبشت كه : گر امدن خواجه درنگي باشد چون كه باز ايد، زهره پلنگي باشد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط بردیا |

توصیه ما به شما این است که همواره شلواری اضافه برای جلوگیری از تبعات احتمالی با خود همراه داشته باشید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:17 توسط بردیا |
مردي را دندان درد ميكرد. پيش جراح رفت. گفت: دو اقچه (واحد پول) بده تا بر كنم. گفت:يك اقچه بيش نمي دهم. چون مضطرب شد ، ناچار دو اقچه بداد و سر پيش برد و دنداني كه درد نمي كرد ، به او نشان داد. جراح بركند. مرد گفت سهو كردم. ان دندان كه درد مي كرد به او نشان داد.جراح بر كند. مرد گفت: مي خواستي حرف مرا زمين بياندازي و دو اقچه بستاني. من از تو زيركترم. ترا به بازي خريدم و كار خود چنان پيش بردم كه يك دندانم برابر يك اقچه باشد . +:تو نمایشگاه کتاب هر چی دنبال به اثری از عبید بودم پیدا نکردم .مثل این که اصلا اجازه چاپ نداره![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:19 توسط بردیا |
زن و مرد با هم تصادف بدی می کننند . به طوریکه ماشین هردوشون به شدت آسیب میبینه .ولی هردو اونها به طرز معجزه آسایی جان سالم به در می برند.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه به روز ماشینهامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه !" بعد اون زن ادامه می دهد و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشد.بعد بطری رو برمی گرداند به زن .زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:37 توسط بردیا |
حاكم نيشابور شمس الدين طبيب راگفت: من هضم طعام نميتوانم كرد.تدبير چه باشد؟ گفت:هضم شده بخور![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:1 توسط بردیا |
| ||||||